![]() |
![]() |
|
| من به دنبال هدفی برای زیستن هستم ،هرچند در این زیستن هنوز شک دارم. |
|
سلام! نمی دونم چرا هر وقت اینجا یه پست خودمونی اندر احوالات درونی خودم می نویسم یکی دو روز بعد حذفش می کنم. بی خیال! الان دلم خاست یه چیزی اینجا بنویسم، وسط یه عالمه کار و امتحان هیستولوژی-پاتولوژی :(( خیلی بی مقدمه می گم من نمی دونم اینجا چی کار دارم منظورم تو دنیاست دوس دارم به مردم کمک کنم ولی اینکه دلیل نمی شه واسه به دنیا اومدن آخرش که چی؟ هر چی می زنم به بی خیالی که بهش فک نکنم بدتر می شه تازه خدام هست خدا! من به خدا اعتقاد دارم چون مهربونه! اگه یه روزی بد اخلاق بشه دیگه خدا نیست به نظر من!!! تا حالا که بد اخلاق نشده شکر خدا =)) هی روزگار جافی دلم می خاد یه شعر قشنگ بنویسم الان دو نقطه تفکر بازم دو نقطه تفکر آها این خوبه: دفتر دوم، بیت 1720 به بعد
انکار کردن موسي عليه السلام بر مناجات شبان
ديد موسي يک شباني را براه کو هميگفت اي گزيننده اله تو کجايي تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامهات شويم شپشهاات کشم شير پيشت آورم اي محتشم دستکت بوسم بمالم پايکت وقت خواب آيد بروبم جايکت اي فداي تو همه بزهاي من اي بيادت هيهي و هيهاي من اين نمط بيهوده ميگفت آن شبان گفت موسي با کي است اين اي فلان گفت با آنکس که ما را آفريد اين زمين و چرخ ازو آمد پديد گفت موسي هاي بس مدبر شدي خود مسلمان ناشده کافر شدي اين چه ژاژست اين چه کفرست و فشار پنبهاي اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو ديباي دين را ژنده کرد چارق و پاتابه لايق مر تو راست آفتابي را چنينها کي رواست گر نبندي زين سخن تو حلق را آتشي آيد بسوزد خلق را با کي ميگويي تو اين با عم و خال؟ جسم و حاجت در صفات ذوالجلال؟! شير او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست گر تو مردي را بخواني فاطمه گرچه يک جنساند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوشخو و حليم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گويي بود زخم سنان دست و پا در حق ما استايش است در حق پاکي حق آلايش است لم يلد لم يولد او را لايق است والد و مولود را او خالق است گفت اي موسي دهانم دوختي وز پشيماني تو جانم سوختي جامه را بدريد و آهي کرد تفت سر نهاد اندر بياباني و رفت
عتاب کردن حق تعالي موسي را عليه السلام از بهر آن شبان
وحي آمد سوي موسي از خدا بندهي ما را ز ما کردي جدا تو براي وصل کردن آمدي يا براي فصل کردن آمدي تا تواني پا منه اندر فراق ابغض الاشياء عندي الطلاق هر کسي را سيرتي بنهادهام هر کسي را اصطلاحي دادهام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم ما بري از پاک و ناپاکي همه از گرانجاني و چالاکي همه من نکردم امر تا سودي کنم بلک تا بر بندگان جودي کنم هندوان را اصطلاح هند مدح سنديان را اصطلاح سند مدح من نگردم پاک از تسبيحشان پاک هم ايشان شوند و درفشان ما زبان را ننگريم و قال را ما روان را بنگريم و حال را ناظر قلبيم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفيل آمد عرض، جوهر غرض چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشي از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز موسيا آدابدانان ديگرند سوخته جان و روانان ديگرند عاشقان را هر نفس سوزيدنيست بر ده ويران خراج و عشر نيست گر خطا گويد ورا خاطي مگو گر بود پر خون شهيد او را مشو خون شهيدان را ز آب اوليترست اين خطا را صد صواب اوليترست در درون کعبه رسم قبله نيست چه غم ار غواص را پاچيله نيست تو ز سرمستان قلاوزي مجو جامهچاکان را چه فرمايي رفو ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
وحي آمدن موسي را عليه السلام در عذر آن شبان
بعد از آن در سر موسي حق نهفت رازهايي گفت کان نايد به گفت بر دل موسي سخنها ريختند ديدن و گفتن بهم آميختند چند بيخود گشت و چند آمد بخود چند پريد از ازل سوي ابد بعد ازين گر شرح گويم ابلهيست زانک شرح اين وراي آگهيست ور بگويم عقلها را بر کند ور نويسم بس قلمها بشکند چونک موسي اين عتاب از حق شنيد در بيابان در پي چوپان دويد بر نشان پاي آن سرگشته راند گرد از پرهي بيابان بر فشاند گام پاي مردم شوريده خود هم ز گام ديگران پيدا بود عاقبت دريافت او را و بديد گفت مژده ده که دستوري رسيد هيچ آدابي و ترتيبي مجو هرچه ميخواهد دل تنگت بگو کفر تو دينست و دينت نور جان آمني وز تو جهاني در امان اي معاف يفعل الله ما يشا بيمحابا رو زبان را بر گشا گفت اي موسي از آن بگذشتهام من کنون در خون دل آغشتهام من ز سدرهي منتهي بگذشتهام صد هزاران ساله زان سو رفتهام تازيانه بر زدي اسپم بگشت گنبدي کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرين بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتنست اينچ ميگويم نه احوال منست نقش ميبيني که در آيينهايست نقش تست آن نقش آن آيينه نيست دم که مرد نايي اندر ناي کرد درخور نايست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گويي گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست ليک آن نسبت بحق هم ابترست امیدوارم این پستو حذف نکنم! اه این عکسو همین الان تصادفی پیدا کردم
وای از هستی بیزار شدم :( |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 آذر1388ساعت 20:34 توسط فائزه |
|
![]() من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ: احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین، احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین. آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو! من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق، از برکه های آینه راهی به من بجو! من فکر می کنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد: احساس می کنم در چشم من به آبشر اشک سرخگون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس، احساس می کنم در هر رگم به هر تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ای می زند جرس. آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم. من بانگ برکشیدم از آستان یأس: (( ـ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! )) خدایا! ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 2:23 توسط فائزه |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 21:42 توسط فائزه |
|
|
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطرهات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم ! با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! ![]() دستمال کاغذی، دلش شکست گوشهای کنار جعبهاش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکهای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانههای اشک کاشت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:48 توسط فائزه |
|
|
دو راهی ها سختند!
خیلی سخت سر دوراهی می شینم خودمو تنها می بینم *** شاید تنهایی سرنوشت محتوم ما باشد؟! و یا سهم ما از زندگی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 فروردین1388ساعت 4:35 توسط فائزه |
|
|
احساسای انسانی دروغ می گن
زشتی هارو زیبا نشون می دن و زیبایی هارو پاک می کنن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 18:34 توسط فائزه |
|
|
آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم آرام تر از عطر شبنم و برگ به بوی تو آویخته ام امشب تنهایی ام را آه گل ناز چقدر از تماشای تو خالی بودم چقدر از تمنای تو سرشار باغ بی نام و نشانی بودم رها شده در فراموشی و خاموشی رها شده ... به نوازش سرانگشت عطر تو برخاستم از خاک ... بهار اومد گل بابونه اومد شقایق با دل دیوونه اومد به غیر تو که پیش یاس و نرگس نبودی هر که دیدم خونه اومد ... آه گل ناز دست خاهش کودکانه ام قد می کشد تا ساقه ات آه گل ناز بر آخرین شاخه ایستاده ای با دامنی چیده عطر افسونگرت آه گل ناز عطر افسونگر...
لینک دانلود: http://www.4shared.com/file/26991208/eff3b8b2/05_Gole_Naz_wwwFarsiMusicscom.html
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 بهمن1387ساعت 5:5 توسط فائزه |
|
|
نه عقابم نه کبوتر چون به جان آیم از غربت خاک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 3:17 توسط فائزه |
|
|
خسته
خسته خسته داغون داغون داغون لعنت لعنت لعنت به به به زندگی زندگی زندگی *********** سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان ست کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید،نتواند که ره تاریک و لغزان ست. وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان ست. نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیراهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای! منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم. منم من،سنگ تیپا خورده رنجور. منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم. بیا بگشای در،بگشای،که دلتنگم. حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست،مرگی نیست. صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست. من امشب آمدستم وام بگذارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه میگوئی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟ فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان ست. و قندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان ست. حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان ست. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان؛ نفس ها ابر،دلها خسته و غمگین، درختان اسکلت های بلورآجین، زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه، غبارآلوده،مهر و ماه، زمستان ست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 15:41 توسط فائزه |
|
|
من درگیرم
ولی سخته مطمئنم که حلش می کنم کلی زور دارم می زنم با خیلی چیزا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 1:45 توسط فائزه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من فائزه فیاض بخش هستم , در این وبلاگ احساس راحتی می کنم , من در جستجوی هدفی ارزشمند برای زندگی هستم. تا به امروز چیز قانع کننده ای نیافته ام.
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
اندیشه سرا ره نشینان |
|
RSS
|