تبليغاتX
گریز از آزادی
من به دنبال هدفی برای زیستن بودم، هرچند در این زیستن شک داشتم. بالاخره جوینده یابنده بود!
خدایا

به تو توکل می کنم و می رم جلو

به نام خداوند بخشاینده مهربان

(هر گندی زدم تا حالا، قول می دم درستش کنم، کمکم کن...)

+ نوشته شده در  شنبه 14 اسفند1389ساعت 2:18  توسط فائزه | 
چشم تو شعر، چشم تو شاعر است...
من دزد شعرهای چشم تو هستم...
 کنار حوصله ام بنشین، من سبز می شوم...
تمام حرف دلم این است:
من عشق را به نام تو آغاز کردم، در هر کجای عشق که هستی آغاز کن!

پ.ن: من رقص هم از خیال تو آموزم...


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 0:22  توسط فائزه | 
من الان در این لحظه یه دردی دارم

یه احساس بد، یه دروغ که با خودم حملش می کنم

منتظر یه روزی هستم که به دروغم اعتراف کنم

خسته شدم از بس این بار گناهو حمل کردم

و این سکوت اجباری باعث شد که زجرای زیادیو تحمل کنم

می خام جبرانش کنم

می خام جبرانش کنم

می خام جبرانش کنم

پ.ن: این یه غم بزرگه، غمای کوچیکی هم دارم، خدایا خودت کمکم کن

من همیشه فقط از تو کمک خواستم

لطفا هوای منو داشته باش ای دانا و توانای مطلق

دوستت دارم خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 دی1389ساعت 0:42  توسط فائزه | 

گل سرخ امید را دوست می دارم

خدا را دوست می دارم

خودم را دوست می دارم

زیبایی را

عشق را

حکمت را

طبیعت را

تلاش را

مردم را

کمک به مردم را

پدر را

مادر را

برادرم را

دوستانم را

او را

 و خود دوست داشتن را

دوست می دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 12:43  توسط فائزه | 
دچار تضاد شدم

دچار تضاد بودم

دچار تضاد هستم

...

دچار تضاد نخواهم بود.

پ.ن: وقتی بهار شد بیا دیدنم

پ.ن: پروازی زی زیبا با بی با بی با ... تو

پ.ن: پاییز آمد، پادشاه فصل ها...

پ.ن: لبم خنده نور، دلم شعله شور... جان جان جان...

پ.ن: گل سرخ امید، می آد...


پائیز آمد در میان درختی لانه کرده کبوتر، از تراوش باران می گریزد

خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی، عاشقانه به گریه می نشیند

من با قلبی به سپیدی روز، با امید بهاران، می روم به گلستان

همچو عطر اقاقی لابلای درختان می نشینم

باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا لاله روید

شعر هستی بر زبانم جاری، پر توانم آری، میروم در کوه و دشت و صحرا

ره پیمای قله ها هستم من، راه خود را در توفان در کنار یاران می نوردم

در کوهستان یا کویر تشنه، یا که در جنگلها رهنوردی شاد و پر امیدم

دارم امید که دهد سختی کوهستان، بر روان و جانم پاکی، این کوه و دشت و صحرا

باشد روزی که رسد شعر هستی بر لب، جان نهاده بر کف، راه انسان ها را در نوردم

شعر هستی

بودن و کوشیدن،

رفتن و پیوستن،

از کژی بگسستن،

جان فدا کردن در ره انسان هاست.

پ.ن: این پست به اندازه صد تا پست حرف داره...

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 21:23  توسط فائزه | 
همین

فائزه لالا داره و یک کمی یک کمی یک کمی دلش هوایی شده، آخه دارن همین جوری از آسمون و زمین واسش کرم می ریزن 

تازشم استادش با خط کش زده تو سرش و سه تا چراغ روشنم گرفته، استادش خیلی awesome هستش، بترکه چشم حسود

پیامی هم برای نونوش دارم:

تا با غم عشق من تو را کار افتاد، بی چاره دلت در غم بسیار افتاد

حالا ببینیم اون معجزه رخ می ده که ما کارمون به استفراغ خوری بکشه آیا؟؟؟؟؟

پ.ن: خدایا من دوست دارم و می بوسمت


+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 3:42  توسط فائزه | 
دختر گلم برای اینکه از این وضع نجات پیدا کنی، باید به خودت کمک کنی، خودتم باید به خودت کمک کنی.


اولین قدم  هم اینه که، تصمیم قطعیتو بگیری و دیگه پشت سرتم نگا نکنی!

I don't care!!!

Raelly I dont care...

خدایا لطفا مواظبم باش!


+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 18:37  توسط فائزه | 
ای کاش، ای کاش، ای کاش. . . عدالتی، عدالتی، عدالتی. . . درکار ، درکار، درکاربود . . .

نمی دونم چه حالی دارم

منتظر آینده هستم

دارم کلی تلاش می کنم که آینده بهتر و بهترین باشه

I do my best, bec. I am the best of bests!

دلم به تفریح درست و حسابی می خاد

با یه شب شعر آشنا شدم که داره به یه نقطه روشن تو زندگیم تبدیل می شه



+ نوشته شده در  جمعه 29 مرداد1389ساعت 22:45  توسط فائزه | 

فاصله ی طبقاتی، آن هم از نوع فکری، یکی از مهمترین عواملی است که فرد را از تلاش برای رسیدن به عشقش دلسرد می کند.

I am almost always donor.

قربانی نباش و قربانی جلوه نکن!

من می خاهم به دروغم اعتراف کنم.

من از کائنات و خدا عذرخاهی می کنم.

من از جنس آگاهی هستم،



+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 19:47  توسط فائزه | 

ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگرباشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت ومراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شماتحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد. 

درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند. 

اين غيرممكن است: كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهدكه اتفاق افتاده باشد. 

مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان رادوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند، نوعي ازخوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند. 

ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است. اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد.

درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي وسرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي درمورد ثروت واقعي مي داند. 

اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي،آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود. 

مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست: مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي.

او يك سياست كار خواهد شد.... 

كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است. 

ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي ازمنشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي،هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است. 

عشق خطرناك است. 

من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايددر مرتبه دوم قرار بگيرد. 

اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردوبايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند وازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد. 

اين رويكردي بسيار جنون آميز است. 

به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود: بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“ 

مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟

 ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. ووقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و باطلاق مخالف.

 من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجودداشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگررا آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجازباشد.

 بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنهادر آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.

 آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است.

مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 19:54  توسط فائزه | 

ای خدا لطفا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن (نالان شدن دیگه، خوشالشون کن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 9:56  توسط فائزه | 

در پي آهوي عشق، صيادِ آواره شدم
تا کجا بايد دويد؟ يا رب بيچاره شدم

 

من عقابم، شاهپر قله نشين بي شکست
ريشخند بچه آهويي به يکباره شدم

 

بال من بي سايه شد از بس که افتادم به خاک
کنج خانه مرغ بي پرواز و بيکاره شدم
من که از سي پاره قرآن نخواندم يک کلام
پرپر عشقم چنان کردي که سي پاره شدم

 

صد هزار رحمت به تير ناصواب دشمنم
اندکي مرهم، مداوا ميکند زخم تنم

تير بي انصاف عشق تو نشسته قلب من
کاريگر نيست هر چه مرهم من به اين زخم ميزنم

 

اين حواس و هوش من با تو چه آسان ميرود
پا به پاي سايه ات عمرم شتابان ميرود

 

در پي آهوي عشق، صيادِ آواره شدم
تا کجا بايد دويد يارب بيچاره شدم


پ.ن: دروغ گفتم، بیچاره نشدم

پ.ن: نمی دونم چرا یاد داستان س.گ.ل.ل افتادم، اگه یه روزی کارگردان بشم حتما یه فیلم از روش می سازم . در اولین فرصت به انگلیسی ترجمش می کنم.

شعر از زویا زاکاریان، با آواز گوگوش



+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 10:40  توسط فائزه | 
نمی دونم چه اتفاقی داره می افته، ولی خوشحال نیستم، یعنی احساس خیلی بدی دارم

خدایا!

خدای خوب و مهربون و عزیزم،

چرا یه حسیو می دی به آدم، که اذیت بشه؟

اصلا چرا اونی که آدم فکر می کنه دوسش داره، راضی می شه به اذیت کردنش.

پ.ن : خدایا من همیشه دعا می کردم که خاسته هام برآورده بشن، یعنی دعا می کردم که تو برآوردشون کنی، اما این بار دعا می کنم که کمکم کنی به این توانایی برسم که خودم از پس خاسته هام بر بیام، حداقل یه بخشیش.

نمی دونم منظورمو درست رسوندم یا نه، ولی تو خودت گفتی از رگ گردن یهم نزدیک تری، و وقتی من می گم تنها از تو یاری می جویم، یعنی تنها از تو و فقط تو یاری می جویم، خیلی خوبم می دونی که کلی زحمت کشیدم که به این درجه از اعتقاد قلبی رسیدم (وای الان می افتم تو دام غرور!!) من همونی بودم که می گفتم: پروردگارا! نمی دانم تو مرا آفریدی یا من تو را ...

برای رسیدن به روشنایی باید از تاریکی گذشت و تاریکی هرکس با دیگری فرق دارد.

پ.ن:خدایا من می دونم تو عاشقمی!! به خاطر همین هی مقرب ترم می کنی دیگه، حالا یه حال اساسی ام بهمون بدی جای دوری نمی ره!

پ.ن: هنوز کلی حرف دارم باهات، بقیشو خصوصی می گم :ایکس

پ.ن: خدایا، خیلی شیطونیا، همه اون احساس بد رفت!!! از این به بعد می آم پیش تو غر می زنم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 0:25  توسط فائزه | 

بياييد! بياييد! به ميدان خرابات

مترسيد! مترسيد! ز هجران خرابات


شهنشاه شهنشاه يکی بزم نهاده است

بگویيد بگویيد به رندان خرابات


همه مست در آیيد از اين قصر در آیيد

که سلطان سلاطين شده مهمان خرابات


همه مست و خرابيد، همه ديده پر آبيد

چو خورشيد بتابيد بر ايوان خرابات


در آیيد! در آیيد! مترسيد! مترسيد!

گنهکار ببخشد به سلطان خرابات!


چون آن خواجه وفا کرد، همه درد دوا کرد،

گنهکار رها کرد سليمان خرابات


زهی امر رهايی زهی بزم خدايی

زهی صحبت شاهی و زهی جان خرابات، زهی جان خرابات، زهی جان خرابات...


زهی مفخر تبريز، زهی شمس شکر ريز

که بر راند فرس را بر ايوان خرابات

پ.ن: اشراق هم فلسفه هست و هم نیست. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمی‌داند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود را شریف ترین و بلندمرتبه ترین مرحله شناخت می‌شناسد.

ای همه جان و دل افگار، بیا! کآنچه دیدی و شنیدی، همه باطل بود!

شعر از احمد ظاهر

کاری از Lian Ensemble


+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 11:19  توسط فائزه | 

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

 ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

 

 ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

 نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

 

 یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو

 می گفت بس! دیگر مکن اندیشه گلزار من

 

 اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

 این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من

 

 گفتم امانم ده به جان! خواهم که باشی این زمان:

 تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

 

 خندید و می گفت ای پسر آری! ولیک از حد مبر

 وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

 

 چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او

 گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

 

 گفتا مباش اندر جهان! تا روی من بینی عیان

 خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

 

 گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بی‌جام تو؟

 بفروش یک جامم به جان، وانگه ببین بازار من!

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 12:13  توسط فائزه | 
خداى یكتا كه جز او هیچ معبودى نیست، زنده و قائم به ذات [ و مدّبر و برپا دارنده و نگه دارنده همه مخلوقات ] است، هیچ گاه خواب سبك و سنگین او را فرا نمی  گیرد، آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است در سیطره مالكیّت و فرمانروایى اوست.
كیست آنكه جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت كند؟ آنچه را پیش روى مردم است [كه نزد ایشان حاضر و مشهود است] و آنچه را پشت سر آنان است [كه نسبت به آنان دور و پنهان است] می  داند. و آنان به چیزى از دانش او احاطه ندارند مگر به آنچه او بخواهد.
تخت [حكومت، قدرت و سلطنت]ش آسمان ها و زمین را فرا گرفته و نگهدارى آنان بر او گران و مشقت آور نیست; و او بلند مرتبه و بزرگ است.
«255» در دین، هیچ اكراه و اجبارى نیست [كسى حق ندارد كسى را از روى اجبار وادار به پذیرفتن دین كند، بلكه هر كسى باید آزادانه با به كارگیرى عقل و با تكیه بر مطالعه و تحقیق ، دین را بپذیرد]. مسلماً راه هدایت از گمراهى [به وسیله قرآن ، پیامبر و امامان معصوم] روشن و آشكار شده است. پس هر كه به طاغوت [ كه شیطان، بت و هر طغیان گرى است] كفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد، بى تردید به محكم ترین دستگیره كه آن را گسستن نیست ، چنگ زده است ; و خدا شنوا و داناست. «256» خدا سرپرست و یار كسانى است كه ایمان آورده اند; آنان را از تاریكى ها [ى جهل، شرك، فسق وفجور ] به سوى نورِ [ ایمان، اخلاق حسنه و تقوا ] بیرون می  برد.
و كسانى كه كافر شدند، سرپرستان آنان طغیان گرانند كه آنان را از نور به سوى تاریكى ها بیرون می  برند; آنان اهل آتش اند و قطعاً در آنجا جاودانه اند. «257»

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 20:21  توسط فائزه | 
آری آغاز دوس داشتن است،

گرچه پایان راه ناپیداست،

من دگر به پایان نیندیشم،

          که همین دوس داشتن زیباست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 3:8  توسط فائزه | 
همین!

جودی ابوتو دارم درک می کنم!



Life is like a chokolate box , you never can guess what  you are gonna get!

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 18:15  توسط فائزه | 

تا با غم عشق تو مرا كار افتاد

بيچاره دلم در غم بسيار افتاد


بسيار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنين زار كه اينبار افتاد


سوداي تو را بهانه اي بس باشد

مدهوش تو را ترانه اي بس باشد


در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا

ما را سر تازيانه اي بس باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 0:0  توسط فائزه | 
ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 18:35  توسط فائزه | 

توي گسترده ي رويا اي سوار اسب ابلق
دنبال كدوم مسيري توي تاريكي مطلق
اي به رويا سرسپرده با توام اي همه خوبي
راهي كدوم دياري آخه با اين اسب چوبي

با توام اي كه تو فكرت با هر عشق و با هراسمي
رهسپار فتح قلب ماه پيشوني طلسمي
توي دستاي نجيبت عكس ماه پيشوني داري
واسه پيدا كردن جاش دنيا رو نشوني داري

ماه پيشوني تو قصه فكر بيداري تو خوابه
خورشيد هفت آسمون نيست عكس خورشيد توي آبه
از خواب قصه بلند شو اسب چوبيتو رها كن
ماه پيشوني مال قصه ست مرد من منو صداكن

اگه از افسانه دورم اگه ماه پيشوني نيستم
اگه با زمين غريبه اگه آسموني نيستم
واسه خواب خستگي هات مثل يك قصه لطيفم
به صداقت تو مؤمن مثل قلب تو شريفم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 23:38  توسط فائزه | 

من امروز ایمان آوردم که هر عملی عکس العملی داره.

شاید بعضی وقتا، بعضی چیزا تلخ باشن، ولی باید تحملشون کرد. در کنار این تلخی هاست که ارزش شیرینی هارو درک می کنیم.

به یه چیز دیگم ایمان آوردم: شتاب حرکت در جهت برآیند نیروهاست، هرچند ممکن است جهت حرکت چیز دیگری باشد.

کلا امروز به قانونای نیوتون ایمان آوردم :دی

من قبلنا به کلمه "باید" اهمیت نمی دادم، ولی الان دارم سعی می کنم باهاش کنار بیام.

و قوی بودن داره برام یه مفهوم جدید پیدا می کنه!

شاید این حرفا پیچیده به نظر بیان و منم که سفسطه باز :دی

اما ...

در دلم چیزی هست

مثل یک بیشه نور

مثل خاب دم صبح

و چنان بیتابم که دلم می خاهد بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

تا شقایق هست ...

پیشنهاد می کنم چندتا پست پایینتر ترانه "یاد من کن" رو گوش کنی

...

 دیروز و امروز و شاید فردا غم انگیز به نظر می رسن ولی اگه سپری نشن احتمالا بعدا آرزو می کنم زمان به عقب برگرده!

ما آزموده ایم در این شهر بخت خیش

باید برون کشید از این ورطه رخت خیش

و در پایان این پست باید بگم امروز یه بار دیگه از آزادی گریختم!

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 22:50  توسط فائزه | 
یقین

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین،
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،
از برکه های آینه راهی به من بجو!

من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،
احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
(( ـ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
خدایا!
...
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 2:23  توسط فائزه | 

باز هم تقدیم به کوکوپلی همیشه عزیزم magnify
هر کجا رفتی پس از من ،
محفلی شد از تو روشن،
یاد من کن
یادمن کن
هر کجا دیدی به بزمی ،
عاشقی را لب گزیدن ،
یاد من کن
یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی،
از دلی رازی شنیدی،
شعرو آوازی شنیدی؛
چون شدی گرم شنیدن،
وقت آه از دل کشیدن ،
یاد من کن.
یاد من کن.

بی تو در گلشنی چون بلبل بی آشیان ، دیوانه بودم
سر به هر در می زدم وانگه ز پا افتاده در میخانه بودم
گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان بزمی به پا شد
واندر آن خلوت سرا پیمانه ها پر از می عشق و صفا شد
چون بشد آهسته شمعی، کنج آن کاشانه روشن
تا رسد یاری به یاری ، تا فتد دستی به گردن
یاد من کن یاد من کن


بانو دلکش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 21:42  توسط فائزه | 
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!


دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:48  توسط فائزه | 
دو راهی ها سختند!

خیلی سخت

سر دوراهی می شینم

خودمو تنها می بینم

***

شاید تنهایی سرنوشت محتوم ما باشد؟!

و یا سهم ما از زندگی...

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 4:35  توسط فائزه | 
احساسای انسانی دروغ می گن

زشتی هارو زیبا نشون می دن و زیبایی هارو پاک می کنن


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 18:34  توسط فائزه | 

آهسته تر از بوی گل

با تو سخن می گویم

آرام تر از عطر شبنم و برگ

به بوی تو آویخته ام

امشب تنهایی ام را

آه گل ناز

چقدر از تماشای تو خالی بودم

چقدر از تمنای تو سرشار

باغ بی نام و نشانی بودم

رها شده در فراموشی و خاموشی

رها شده ...

به نوازش سرانگشت عطر تو برخاستم از خاک

...

بهار اومد

گل بابونه اومد

شقایق با دل دیوونه  اومد

به غیر تو که پیش یاس و نرگس نبودی

هر که دیدم

خونه اومد

...

آه گل ناز

دست خاهش کودکانه ام قد می کشد تا ساقه ات

آه گل ناز

بر آخرین شاخه ایستاده ای

با دامنی چیده

عطر افسونگرت

آه

گل ناز

عطر افسونگر...

لینک دانلود:

http://www.4shared.com/file/26991208/eff3b8b2/05_Gole_Naz_wwwFarsiMusicscom.html



+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 5:5  توسط فائزه | 

نه عقابم نه کبوتر

چون به جان آیم از غربت خاک
بال جادویی شعر
بال رویایی شعر
می رساند به افلاک مرا
اوج می گیرم، اوج
می شوم دور از این مرحله، دور
می روم سوی جهانی که در آن همه موسیقی جان است و گل افشانی نور
همه گل بانگ سرور
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا
Passion
...
نزده بال وپری بر لب آن بام بلند یاد مرغان گرفتار قفس می کشد باز سوی خاک مرا
Axiom of choice
دلتنگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 3:17  توسط فائزه | 
خسته
خسته
خسته
داغون
داغون
داغون
لعنت
لعنت
لعنت
به
به
به
زندگی
زندگی
زندگی
***********

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان ست

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

 

نگه جز پیش پا را دید،نتواند

که ره تاریک و لغزان ست.

 

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان ست.

 

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک.

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

 

نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیراهن چرکین!

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

 

دمت گرم و سرت خوش باد!

 

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

 

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

 

منم من،سنگ تیپا خورده رنجور.

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور

  

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم.

 

بیا بگشای در،بگشای،که دلتنگم.

 

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

 

تگرگی نیست،مرگی نیست.

 

صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست.

 

من امشب آمدستم وام بگذارم.

 

حسابت را کنار جام بگذارم.

 

چه میگوئی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

 

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان ست.

 

و قندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان ست.

 

حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان ست.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

 

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان؛

نفس ها ابر،دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلورآجین،

زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،

غبارآلوده،مهر و ماه،

زمستان ست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 15:41  توسط فائزه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من فائزه فیاض بخش هستم، در این وبلاگ احساس راحتی می کنم، وقتی این وبلاگو ساختم حرفم این بود: من در جستجوی هدفی ارزشمند برای زندگی هستم. تا به امروز چیز قانع کننده ای نیافته ام.
ولی امروز فهمیدم هدف از زندگی شاد بودن، مهرورزی، تلاش برای بهتر شدن خودم و جهان، دوست داشته شدن و دوست داشتن، رضای خدا و نزدیکی به اونه.

نوشته های پیشین
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
آذر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
مرداد 1386
پیوندها
اندیشه سرا
ربیا
سکوت سرشار از ناگفتنی هاست
اتاق خواب من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM